معرفی وبلاگ
یک وبلاگ جالب که بخش هایی از کتاب ها و دیالوگ فیلم های مختلف را می گذارد، پیشنهاد می کنم سر بزنید:
قوزک پای چپ یک زرافه ی ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد
پ.ن. پریس، تکی و رها فکر می کنم شماها خیلی خوشتان بیاید!
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
یک وبلاگ جالب که بخش هایی از کتاب ها و دیالوگ فیلم های مختلف را می گذارد، پیشنهاد می کنم سر بزنید:
قوزک پای چپ یک زرافه ی ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد
پ.ن. پریس، تکی و رها فکر می کنم شماها خیلی خوشتان بیاید!
همیشه از جمعه ها متنفر بودم و هستم. جمعه های کپک زده، جمعه های مرده، جمعه های زندگی انگل وار، جمعه های وقت کشی... متنفرم... از خودم متنفرم که نمی توانم بر این جمعه های این چنینی غلبه کنم و تغییرشان دهم...
دیروز صفحه سبز دیگری از تاریخ ایران ورق خورد. دیروز هم تلخ بود و هم شیرین.
صحنه های زیادی دیدم که مردم را دستگیر کردند و از دست من و هیچ کس دیگر کاری بر نیامد. جیغ زدن و خواهش و التماس کردن هیچ فایده ای نداشت. نمی دانم شاید هم فایده داشت اگر همه با هم همصدا می شدیم. اما همه می ترسیدیم از این که خودمان هم دستگیر شویم. یک جا تقریبا وسط میدان هفت تیر همه با هم شعار دادیم که ولش کن ولش کن اما...
هفت تیر خیلی شلوغ بود و پر از لباس شخصی. من چند جا در خیابان های اطراف بعد از درگیری رسیدم. معلوم بود که گاز اشک آور زده اند و حسابی درگیری بوده. دیدم که بعضی جاها لنگه کفش و کلی روبان و علامت سبز افتاده روی زمین و حسابی بغض کردم. توی هفت تیر جو خیلی سنگین بود. اما در خیابان قایم مقام سبزها بودند که پیروز شدند و آن لحظه ای که نیروی انتظامی فرار کرد خیلی لذت بخش بود. ولی همه آنقدر گاز اشک آور خوردیم که داشتیم خفه می شدیم. در کل هفت تیر بیشتر شبیه تعقیب و گریزهای پارتیزانی بود!
یکی از چیزهایی که دیروز بود و من تا به حال ندیده بودم، شوکر بود. باتوم های برقی که هم برای ترساندن مردم صدایشان را درمی آوردند و هم با آنها می زدندن مردم را. من اولین بار بود که می دیدم.
بعد به سمت میدان ولی عصر حرکت کردیم. نزدیک خیابان به آفرین انبوهی از سبزها را دیدیم که عکسهای میرحسین را بالا گرفته بودند و بادکنک سبز هم داشتند. خیلی ذوق زده شدم. از ته دل خوشحال شدم. بعد رفتیم قاطی جمعیت و کلی شعار دادیم. حسابی از ته دل و همراه جمعیت جیغ کشیدم: مرگ بر دیکتاتور، یا حسین میرحسین، سفارت روسیه لانه جاسوسیه، محمود خائن آوارده گردی...، رهبر ما عقل ماست دموکراسی حق ماست، باراک حسین اوباما یا با اونا یا باما، پول نفت چی شده خرج بسیجی شده و ... خیلی خوب بود. همه ناامیدی و بغضی که تو هفت تیر داشتم از بین رفت وقتی این جمعیت سبز را دیدم. هرچند آن طرف خیابان هم بسیجی ها و مردم طرفدار احمدی نژاد بودند اما حس کردم جمعیت ما از جنس دیگری است.
خیابان به آفرین هم که حکایتی بود. بچه ها وسط خیابان را با سطل آشغال بسته بودند و آتش روشن کرده بودند. سر کوچه هم پر بود از بسیجی ها. دو طرف به هم سنگ پرتاب می کردند. کلی شعار دادیم و به سمت بالای خیابان پیش روی کردیم. اما بعد نیروهای گارد و سپاهی ها آمدند و من و دوستم فرار کردیم. نفهمیدم چی شد اما بعدا خواندم که حسابی کتک زده بودند مردم را و خیلی ها را هم دستگیر کرده بودند.
خلاصه دیروز هم روزی بود. پر از ترس، نفرت، بغض، فریاد، شادی، شعار، همدلی، کمک، اضطراب، فرار و ...
باز هم یک صبح دیگر
من به پاییز دره اسون فکر می کنم که امسال هم از دست دادمش.
به زندگی فکر می کنم که یک روز خوب است و چند روز بد.
دلتنگم اما خوبم...
گاهی که در برابر مشکلات و واقعیت های تلخ زندگی کم می آورم، فکر های خنده داری به سرم می زند. الان هم این آرزوی احمقانه دائم در ذهنم چرخ می زند که کاش یک مورچه بودم تا راحت می توانستم خودم را گم و گور کنم. دلم می خواهد برای مدتی فرار کنم از همه چیز و همه کس. دیده نشوم و نبینم. کاش مورچه بودم...
کند
همچون دشنه ای زنگار بسته
فرصت از بریدگی های خونبار عصب می گذرد...
گاهی اوقات دوست دارم همه چیز را خراب کنم، تمام چیزهایی را که خودم ساخته ام نابود کنم. حس می کنم زندگی مثل یک هیولاست که می خواهد من را خفه کند، انگشت هایش را با تمام وجود دور گلویم احساس می کنم و فشاری که هر لحظه بیشتر می شود. هیچ چیز هم نمی تواند مرا نجات دهد، نه خانواده نه دوستی ها نه رابطه... این طور مواقع دلم می خواهد خودم را بکشم تا از این زجر تدریجی رها شوم... دلم می خواهد از زندگی انتقام بگیرم.
گاهی اوقات مثل امروز دائم با خودم فکر می کنم که هیچ آینده ای وجود ندارد، هیچ امیدی و هیچ نقطه روشنی نیست. همه چیز آنقدر تاریک است که از ته دل آرزو می کنم بمیرم.
اما جای نگرانی نیست. من پوستم کلفت است. می دانم که این افکار و احساسات زودگذر است و من به زودی به روال عادی و مزخرف زندگی باز خواهم گشت...

«ولی مثل اینکه اینها این قدر گفتن ندارد... که من دلم رقص می خواسته، کمی تاریکی، کمی موزیک، و فکر کرده ام که انگار دیگر فرصتی نیست برای رقصیدن...
گریه می کنم با صدای بلند گریه می کنم با صدایی که از توی قلبم می پیچد توی حلقم و از توی حلقم می پیچد توی لب هام و از توی لب هام می پیچد توی چشم هام و از توی چشم ها می پیچد توی تمام صورتم...»
احتمالا گم شده ام / سارا سالار / نشر چشمه
«عشق نقطه ای فروزان است و بس، با این حال به نظر می آید می تواند کل زمان را تسخیر کند. تا همین چند روز پیش اصلا عشقی وجود نداشت، چندی دیگر نیز عشقی وجود نخواهد داشت؛ اما تا زمانی که هست، پرتویش را بر روی گذشته و بر روی آینده ای که پس از عشق فرا خواهد رسید، می تاباند.»
آدلف/ بنژامن کنستان/ ترجمه مینو مشیری
پ.ن. نمی دانم، شاید این طور باشد...
امشب کلی از خواندن این مطلب لذت بردم. پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید. در این مطلب با رویکردی جالب به مسئله دیوارنویسی پرداخته شده است. سوءتفاهم نشود مطلب اصلا سیاسی نیست!!!
از غارهای نئاندرتالی تا دیوارهای دیجیتالی
پ.ن. چند مطلب دیگر هم بود که می خواستم لینک بدهم و پیشنهاد کنم که بخوانید اما حوصله ام نشد. شرمنده. این روزها دوباره سخت بی حوصله ام. نمی دانم من زندگی را یدک می کشم یا زندگی مرا... تنها می دانم که جریان امور زندگیم عادی نیست.
کسی را که خیلی دوست دارم و برایم عزیز است، رنجانده ام. به رغم تمام مشکلاتش من هم مشکلی شده ام اضافه بر مشکلاتش... از خودم عصبانیم.
برنامه کوهم کنسل شد. تنها چیزی که تمام هفته برایش لحظه شماری می کنم.
کمرم درد می کند و نمی دانم علتش چیست... درد روی اعصابم لی لی بازی می کند.
در کل عجب پنج شنبه مزخرفی است. سعی می کنم فکر نکنم به ۲۴ ساعت گذشته اما نمی شود...
در بین این همه بدحالی فقط وقتی به این فکر می کنم که دوستانی به خوبی و مهربانی زوبین و پریسا دارم حالم بهتر می شود. دوستانی که از ته دل دوستشان دارم و خیلی زیاد دوستم دارند.
فیلم ایاک و الدماء را دیدم. ترسیدم و یخ کردم... تمام وجودم پر از نفرت شد نسبت به سران سفاک جمهوری اسلامی...
وقتی فکر می کنم که این تنها گوشه کوچکی از فجایع چهار ماه اخیر است، وقتی فکر می کنم به خانواده هایی که هنوز دنبال عزیزانشان هستند و در بی خبری کامل، وقتی فکر می کنم به جنازه هایی که هنوز در سردخانه ها هستند، وقتی فکر می کنم به این که فیلمی از کهریزک و بازداشتگاه ها نیست و این تنها گوشه ای از خشونت ها و خون ریزی ها و کشتارهای این مدت است...
توصیه می کنم این فیلم را ببینید و بیشتر توصیه می کنم پخش کنید بین افرادی که ممکن است بی خبر باشند از این فجایع.
من فیلم را دارم اگر کسی دانلود فیلم برایش دشوارست خبرم کند تا به دستش برسانم.
در ضمن برخی می گویند تدوین این فیلم مستند را حاتمی کیا انجام داده است.
همّش دلم می گیره
همّش تنم اسیره
خنجر زدم خوب نشد
بل بل زدم جور نشد
این آهنگ آلبوم جدید محسن نامجو (اوی) به نوعی وصف احوالات آشفته و بی معنی من است. از صبح گذاشتم در گوشم و هی گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم و در دلم خنده های تلخ می کنم...
بی حوصله ام عجیب. دلتنگم. از آن روزهایی است که فکر می کنم قافیه زندگی را بدجور باخته ام...
دو کار هست که خیلی عذابم می دهد و گاه که ناخواسته انجامشان می دهم از خودم بی زار می شوم. یکی قضاوت سریع در مورد آدمها و رفتارهای آنهاست. یعنی بر اساس اطلاعات و مشاهدات ناقص در مورد دیگران قضاوت کنم و بدتر اینکه این قضاوت و ارزیابی نادرست را با دیگران هم در میان بگذارم. دوم مسخره کردن دیگران است. از اینکه کسی را به تمسخر بگیرم و ظاهر یا رفتار کسی را مسخره کنم حتی به شوخی، متنفرم. هر کس دیگری هم این کار را بکند به شدت می رود روی اعصابم.
دیشب فیلم ایتالیایی Facing Windows را دیدم. خوشم آمد. اما نمی دانم چرا اینقدر گریه ام گرفت آخر فیلم!!
یک جا یکی از شخصیت های فیلم می گوید:
تو هنوز حق انتخاب داری، تو می توانی تغییر کنی، در زندگی فقط زنده نباش. تو باید بخواهی که در یک دنیای بهتر زندگی کنی نه اینکه فقط آرزوی آن را داشته باشی...
شاید گریه ام گرفت چون حس می کنم من فقط نفس می کشم بدون اینکه برای آرزویی تلاش کنم یا بدون اینکه انتخابی بکنم...
در ضمن موسیقی ایتالیایی فیلم هم خیلی زیباست.

بالاخره تمام شد این پایان نامه کوفتی من!!! راحت شدم.
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!
مرسی از همه دوستانی که آمدند و حضورشان موجب آرامش و شادی بنده شد.
مرسی از همه دوستانی که زنگ زدند. به ویژه آیدین عزیز. که خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردم.
و مرسی از دوستی که خواب ماند و نیامد!!!! اما به هر حال کلی تبریک گفت و خوشحالم کرد.
و مرسی از دوستی که بیشتر از همه کمکم کرد برای امروز و می دانم آنقدر متواضع هست که دوست ندارد نامی از او برده شود!
از تو هم مرسی پریسای عزیزم.
پ.ن. مهسا جان جای تو خیلی خیلی خالی بود...
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار...
هجوم واژه ها و افکار مختلف و بی پایه به مغزم از سر گرفته شده.
باز هم انگار چیزی نابه جاست در من یا شاید این منم که نابه جا هستم.
باز دچار این حس مزخرف شده ام که دیگران در مورد من چگونه می اندیشند و مرا چگونه می بینند و آیا دوستم دارند یا متنفرند از من و ...
باز در حال دست و پا زدن در باتلاقی عمیق شده ام تا شاید خودم را پیدا کنم. میان سبک های مختلف زندگی و راه های متفاوت گذران عمر، واقعا نمی دانم که راه من کدام است و کدام می خواهم باشد...
باز حس می کنم همه فرصت ها را از دست می دهم و هر روز به فاجعه نزدیک تر می شوم...
باز روزی هزار بار به خودم می گویم کاش زودتر بمیرم.
کاش می شد: «گذشته ام را بدون هيچ تاسفي بپذيرم،
با اعتماد زمان حال را بگذرانم و بدون ترس براي آينده آماده شوم»...
کاش اینقدر تکراری نبودم.